زندگي شايد همين باشد
روز پيشين،آخرين گل ناگهان پژمرد...
زندگي شايد همين باشد
باور مرگ عزيزي كه برايت لحظه اي حتي نمرده
ديدن گلبرگ هاي پرپر گل هاي باغي كه به طوفانش سپرده
زندگي شايد همين باشد
يك وداع جاودان
ديدار بعدي تا قيامت
ديدن پرواز خونين كبوتر
خون و درد و فاصله تا بي نهايت
زندگي شايد همين باشد
ناله اي طولاني و ممتد
يك غم بي انتها
يك درد بي روزن
اجبار در بودن
در سوگ خود ماندن
زندگي شايد همين باشد
لحظه هاي بي قراري
دست هاي سرد و خالي
خاطرات روزهاي كودكي و بي خيالي
باور مرگ عزيزي كه برايش داغداري
انتظار
و
انتظار
و
بي پناهي...
زندگي شايد همين باشد...
همين...
بعدن نوشت:
۱.ديشب دوباره همدم حافظ شدم و او
ميگفت:معتبر شده گويا گداي شهر
ميگفت: «سنگ، لعل شود در مقام صبر»
آري شود! ولي تو بگو در كجاي شهر؟!
۲.رفقاي سبزي عاشورايتان را هم ديديم،خواهشن ديگر دم از اسلامي بودن جنيش نزنيد...
وعده هاي تو دروغ بود
يك دروغ آشكار
تا دل مرا به بودني ساده خوش كني
تو گفته اي
چقدر "دوست دارمت"
چقدر زود چشم هاي تو
دروغ را داد مي زنند
مگر تو نيستي
كه اين چنين دل مرا
به بازي حضور خويش گرم ميكني؟
و ميروي؟!
آنچه تو براي اين دل شكسته خوانده اي
بازي جديد توست
رنگ كردن پرنده ها
كار تازه تو نيست...
همین...
همه اش شده ترافيك هاي مزخرف،اين شهر پر شده از ترافيك هاي لوس اعصاب خورد كن...دلم مي خواهد بروم یک جا كه همه اش پر از سكوت باشد...گاهي سکوت رنگ زیباتري است در مقابل هیاهو...و من خسته از قیل و قال اين روزگار عوضي ترجيح مي دهم پناه ببرم به کنجی که در آن فقط سکوت موج می زند....در برابر تمام زندگی تصمیم به سکوت گرفته ام...حرف زدن چه سودي دارد وقتی صدایت شنیده نمی شود، براي كسي هم مهم نيست كه چه مي گويي البته...چون اصولن خودت خيلي براي كسي مهم نيستي انگار...چه سود وقتي هر چه فرياد مي زني باور كسي نمی شود...رنگ سکوت به زنگ صدایم بيشتر می آید...
همين...
بعدن نوشت:
۱.جسمی نوک تیز،رگ هایم را هاشور می زند...قطراتی از خون، برتن کاغذ می چکد _مايع حياتي جسم را می گویم_ عشق چرا سرخ است برای ما؟...و خون،این سرخ ترین درون ما،دچار عشق که شود بدون حضور معشوق ،دیگر ارزشی در بدن ندارد....
۲.ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش...
نمي دانم چه مرگم شده كه مدت هاست هيچ چيز و هيچ كس آرامم نمي كند،نمي دانم چه مرگم شده كه مدت هاست دوست دارم بروم يك جا و فقط گريه كنم،نمي دانم چه مرگم شده كه مدت هاست دوست دارم بروم يك جا و فقط فرياد بزنم،نمي دانم چه مرگم شده كه مدت هاست حالم از تهران و آدم هايش بدجوري به هم مي خورد،نمي دانم چه مرگم شده كه مدت هاست از خيلي چيزها خسته شده ام،نمي دانم چه مرگم شده كه مدت هاست اين دل لامصبم گرفته و نمي دانم كه چه مرگش شده كه خيال باز شدن هم ندارد،نمي دانم چه مرگم شده كه مدت هاست اگر راستش را بخواهي دوست دارم بار و بنديلم را ببندم و از اين خراب شده بروم... هرجاي بدنم را كه دست مي گذارم درد مي كند،دليلش را دوستان مي دانند...و من فقط حسرت مي خورم بر بيچارگي خودمان و مظلوميت اين نظام...
همين...
بعدن نوشت:
به روز وصل چه دل بسته اي كه مثل دو خط
به هم رسيدن ما نقطه جدايي ماست...
مدت هاست كه به اين نتيجه رسيده ام كه خوشبخت ترين آدم ها _اگر اصولن تو اين خراب شده آدم خوشبختي وجود داشته باشد_ كودكان هستند و پيرزن هاي بي سواد،خوب البت دليلش خيلي ساده است چون چيزي نمي فهمند... در اين شهر صداي پاي مردمي است،که همچنان که تورا مي بوسند، طناب دار تو را مي بافند...مردمي که صادقانه دروغ ميگويند!...من البته خودم را قانع كرده ام كه عقلم قد نمي دهد كه اين دنياي عوضي و قانون هاي عوضي ترش را بفهمم...مثلن اينكه سه ساعت تمام توي برف با پاي برهنه بايستي فقط به اين خاطر كه فكر كني طرف عاشقت شده،آخر سر هم ذات الريه بگيري و يك هفته تمام در بيمارستان بخوابي يا مثلن بعد از اينكه يك نفر را كشتي بنشيني و با خيال راحت كنسرو لوبيا و پوره سيب زميني بخوري...
يا مثلن اينكه عده اي در چشمان تو نگاه كنند،با تو با بي شرمي تمام دست بدهند،تو را بشناسند و بعد جلوي چشمانت _هماني كه بي شرمانه در آن نگريسته اند_ در خانه ات را آتش بزنند... و تو چه مي توانستي بكني در برابر آن مردم _كه سگ با همه نجاستش شرف دارد از وفا بهشان_ غير از صبر...
پدر! نمي توانم بنشينم و به تو،به در آتش گرفته،به ميخ در،به كوفه بي معرفت و به همه درد هايت فكر كنم و گريه ام نگيرد...كسي كه روزي يك بار از غمت بغض نكند،با خودش و با زندگي اش مشكل دارد...
همين...
بعدن نوشت:
1 . قصه زندگي ما خيلي شبيه شده به قصه زندگي آن مرد يخ فروشي که وقتي از او پرسيدند : چقدر فروختي؟ گفت: نخريدند،تمام شد...
2. بزرگترين آرزويم اينست که برگردم به زماني که تنها غم زندگيم شکسته شدن نوک مدادم بود...
3.مهندس! كاش به نقاشي كردنت ادامه داده بودي...خيلي مفت آخرتت را باختي...
در سر اشيبي تقدير
نام مرا
با نام تو تشنه كرده اند انگار...
با هق هق نجيب آسمان
بغضي در من شكسته مانده است
و رفتنت را
بر دلم داغ نهاده اند
مكررترين خاطره!
تكرار شو...اگر بداني كه چقدر دلم براي محرمت تنگ شده...
همين...
بعدن نوشت:
۱.در عر شه سفينه ات اي نوح كربلا
جايي براي آدم كشتي شكسته هست؟!
۲.پرواز هنوز هم عدالت گنگي است...
این شهر ،شهر قصه های مادر بزرگ نیست...که زیبا و آرام تمام شود.
شهر سرفه هاي گاه و بي گاه پدر هم نيست...شهر كربلاي پنج و گاز هاي نامرد خردل و بادام تلخش هم نيست...شهر ارواح است انگار _پدر مي گويد_ البت خسته شده از همه سرفه هاي خوني اش و اين دستگاه هاي مزخرف اكسيژن كه فيل زير بلند كردنش كمر خم مي كند هر بار ...آسمانش را هرگز آبی ندیده ام...اين شهر لعنتي اصلن شهر نيست كه آسمان آبي داشته باشد...من از اینجا خواهم رفت،خيلي هم فرقی نمی کند كه كجا...اصلن هم برايم مهم نيست كه فانوسی داشته باشم یا نه!کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد...
همين...
بعدن نوشت:
۱. نت هایی سفیدند:موهای پدر و حنجره ی باد...
۲.زمين از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغي بسيار رد پا بيزار...
۳.بي هيچ تكلفي بهتان مي گويم و اصلن برايم اهميتي ندارد كه تا چه حد ممكن است ازش برداشت نادرستي داشته باشيد،اعتراف مي كنم كه حالم دارد از بيشتر چيز ها به هم مي خورد و قبل از همه،از خودم...
صدای جیغ لولای در،مثل زن گیر افتاده در کوچه بن بست و یا زوزه سگ توله مرده ای هر چقدر هم که نحس باشد خوبی اش این است که خبر آمدن می دهد. هر کسی بجز خودم. بوی سیگار و کافور که بیاید یعنی شوهرم آمده. مرده های امروزش راهم شسته. کافور زیادی رویشان ریخته و تیکه کهنه پاره در سوراخهاشان فرو کرده که کثافات لش بیرون نریزد و کفن را به لجن نکشد. مرده که حالیش نمیشود.
سیگار بهمن ارزانتر است. می گوید نئشه گی اش هم بیشتر است. ولی بوی زهر مار می دهد. شاید برای عید امثال باید چند تا وینیستون بگیرم که حداقل شب عید بوی مرده کافور خورده خوابیده در کنارم را ندهد.
مادر می گفت خوبی اش این است که دیگر فامیل بابت مرده هاشان پول نمی دهند اما ایکاش یک نخ وینستون می دادند در عوض اجرتش. یک نخ که تاثیری ندارد در زندگی شان. عوضش این مرد کلی احساس مردی می کند جلوی ضعیفه اش. خر که نیستم می فهمم که ناراحت است که بوی مرده و سیگار خانه را برداشته. شاید بجای یک بار نوبت غسل مس میت چند بار زیر آب سرد مرده شور خانه می رود که بوی کافورش کمتر شود. شبهای جمعه خودش را گل مالی هم می کند. مویش که بوی گل می دهد می فهمم. خر که نیستم.اما اگر دهنش را هزار بار هم با گل بشوید باز هم نفسش بوی پهن سوخته میدهد. خودش هم میداند و وقتی کنارم هست حرف نمی زند. می گذارد وقتی مشغول عوض کردن کهنه بچه هستم حرف می زند که بوی نجاسات بچه بر بوی دهنش غلبه کند. خر که نیستم می فهمم. تازه این را هم فهمیدم که او پی برده که صدای جیغ زن مانده در کوچه بن بست و یا زوزه سگ توله مرده اذیتم می کند. صبح که می خواهد برود چند تف می اندازد به لولای در. ای کاش در خانه چند تا در داشتیم...
مادر می گفت خوبی شغلش این است که همه بالاخره یک روزی کارشان به دکانش می افتد. برای همین هم همه تحویلش می گیرند که وقتی مردند خوب بشوردشان. مگر این جماعت فکر مردن هم می کنند که به فکر بعد از مردن باشند و افتادن زیر دست این شوهر بیچاره؟ مگر همین کل جلال نبود که تازنده بود دنبه ها را میکرد توی خرجین الاغ. حالا هم که مرده هیکل همچون گاوش نصیب این بیچاره شد که بشوردش.
ای کاش مزد مرده شورها را روی هیکل مرده می دادند که این مرد وقتی می آید خانه دستش به کمر نباشد.
مادرم می گفت تازه خودت هم که مردی دست غریبه نمی افتی. بالاخره شوهرت هست و محرمت. خودش می شوردت. وای .. یعنی تن من را هم باید این بیچاره بشورد؟ مزدش را کی میدهد و یا همان سیگار وینستون را. برای همین بود که یک نخ وینستون از دکان مش باقر دزدیدم. وقتی فهمید اخم کرد. ترسیدم و بچه را بغل کردم. یک بار دیگر هم اخمش را دیده بودم. وقتی بچه رفته بود سر گونی کافور ها و می ریخت روی سرش. خر که نیستم فهمیدم که چشمش هم قرمز شده بود. ترسیدم غالب تهی کند. مرده شور است که باشد. اگر دیر جنبیده بودم پس افتاده بود. مرده شورها هم هرچقدر کافور دیده باشند و بویش شده باشد مشک وجودشان، وقتی روی سر بچه شان ببینند سنگ کوب می کنند.
راستی چرا مادرم نگفت که مثل زنهای دیگر نمی توانی بروی سر کار شوهرت. فقط می توانم تا دم امام زاده بروم آنهم سر ظهر آن هم برای بردن نهارش. هرچند که یکبار دیدمش. از پشت دیوار. از سوراخ هواکش مرده شورخانه. مثل مرده ها لخت بود فقط دود سیگارش متمایزش میکرد.
چرا مادر ها همه چیز را به دختر ها شان نمی گویند. مثلا چرا مادرم نگفت اگر یک روزی شوهرت زودتر از خودت بمیرد کی قرار است بشوردش. دهات ما که همین یک امام زاده را دارد و امام زاده هم همین یک مرده شور را. بیچاره چند بار می خواست یادم بدهد مرده شوری را که زنهای مرده را به دهات بالایی نبرند برای شستن. میگفت تو هم یاد بگیر . البت نمی گفت برای پولش. هرچند که آن هم مهم بود. مگر دهات ما چند تا مرد دارد . تازه هر کدام هم هفت تا جان دارند. شاید بیچاره فکر چنین روزی می کرد. چنین روزی که صدای جیغ زن مانده در بن بست و زوزه سگ توله مرده در بیاید و لی نه بوی کافور بیاید و نه سیگار بهمن. خر که نیستم می فهمم چرا اینبار جنازه را آوردند خانهء مرده شور.
همین...
چاي مي ريزم و مي نشينم جلوي كامپيوتر و سعي مي كنم يك چيزي بنويسم... اما نمي دانم چرا اين روزها زمان انقدر زود و شتابان و مسخره مي گذرد...تمام عقربه ها در مداري از تكرار،اسيرحلقه تنگ رقابتي گنگ و آدمك ها ناگزير به سفر به ته هيچ و رفتن به بي نهايتي به نام ابد...
از در و ديوار اين شهر لعنتي نكبت مي بارد انگار و هيچ كس هم نمي خواهد باور كند كه اين شهر نكبتي ديگر جاي زندگي كردن نيست...و ديگر حساب با خودت كه بفهمي نكبت چند برابر مي شود وقتي كه مجبور شوي روزها سر كلاس هاي مزخرف اين دانشكده لعنتي هم بنشيني...
نمي دانم زمين كي مي خواهد بفهمد كه تا نيايي گره از هيچ چيزش باز نمي شود، ديگر تحمل زمين و آدم هايش خيلي سخت شده...كاش زودتر بيايي!!!
همين...
بعدن نوشت:
هيچ وصلي بي جدايي نيست،اين را گفت و رود
ديده گلگون كرد و سر بر دامن صحرا گذاشت...
حالم خوب نیست و بیخودی زیر لب می گویم؛ « من خوبم! همه چیز درست می شود! » با این همه تمام اجزای بدنم، لجبـازانه نمی خواهند بپـذیـرنـد؛ « یک جای کار می لنگد! » مثل پاهام که نمی خواهند راه بروند، قلبم که می تپد تند و تند، چشم هام که می سوزند، دست هام که نمی خواهند نگه دارند شیشه لعنتی خیار شور را ...
و شیشه خیارشور شترق می افتد روی سرامیک های آشپزخانه و آبش شـره می کند و به گـنـد می کشد آشپزخانه را و بدتر از آن خودم را...
یک وقت هایی دنیا و حتی شیشه های خیار شورش هم ، با آدم سر جنگ دارند انگار!
همین جوری که شیشه های شکسته پخش و پلا را با جارو جمع می کنم فکر می کنم«باید با یکی حرف بزنم!» خیارشورها را میریزم توی سطل زباله و فکر می کنم؛ «باید با یکی حرف بزنم! » با دستمال می افتم به جان سرامیک های آشپزخانه و باز فکر می کنم؛ « باید با یکی حرف بزنم من! با یکی ... »
دلم ديوانه وار هواي مشهد كرده...
همین...
بعدن نوشت:
۱.قبح شکست و طعنه ی پیروزی! درعرصه ای که هردوطرف ننگ است
این است ماجرای عقابی که کارش به جنگ با مگس افتاده!!!
۲.یکی از آشنایان حالش اصلن خوب نیست دعایش کنید...
یک وقت هایی وقتش است خودت چمدانت را برداری، آرام و بی صدا از زندگی آدمها بروی بیرون٬
دیر که بشود تمام آن لحظه های خوش مثل بستنی شکلاتی عصر های تابستان، آب می شود
می چکد روی لباست...
همین...
بعدن نوشت:
۱. گاوهاي فربه
خنجر از پهلوي چربشان مي خورند
و درختان
تبر از قامت راستشان
اما من
موريانه اي هستم
که چوب نفهمي اش را مي خورد!!!
۲.حالم دارد از همه اين دانشكده مزخرف و آدم هاي مزخرف ترش به هم مي خورد...
قلك بغض هايم را كه بشكنم
باز
ناز تو را خواهم خريد
و يك بسته مداد رنگي
كه با هر رنگش
باز
ناز تو را خواهم كشيد...
همين...
بعدن نوشت:
اسفند و فروردين ما فرقي نخواهد داشت
تقويم را بيهوده در تكرار مي خواهي...
اين دنيا هم اصولن آدماي عجيبي در خودش دارد.براي كاري رفته بودم بيمارستان كه با مردي آشنا شدم كه از دو دست و دو پا جانباز بود و البته از يك چشم كور و از يك گوش كر و بعد با اين وضعيت رفته بود بركلي دكترايش را گرفته بود.
همين...
بعدن نوشت:
خيلي وقت كه حالم از تهران و آدم هايش،خيابان هايش،درخت هايش،گربه هايش و اصولن هر چيزي كه ربطي به اين شهر لعنتي دارد به هم مي خورد....دلم بدجور هواي بشاگرد و آدم هايش را كرده
تو كه هستي خيالمان راحت است.
تو كه هستي اصلن مهم نيست ديگران باشند يا نه،بگذار بقيه تفسيرشان را بنويسند،يا اصلن بگذار بروند دماوند،خوب هرچه باشد آنجا هوايش بهتر است يا شايدم امامزاده صالح با آن مردمان باكلاسش.
تو كه هستي اصلن مهم نيست كس ديگري باشد يا نباشد...
آقاي فصل هاي غيبت!تو كه هستي همه خيالشان راحت است...
همين...
بعدن نوشت:
۱.هرگونه تشابه اسمي با واقعيت از روي عمد بوده و دقيقن به فرد مورد نظر اشاره دارد.
۲.اگر مثل من فيلسوفان سياسي قرن بيستم را خوانديد و غير از كلمات فارسي پشت هم هيچ چيز از كتاب نفهميديد،غصه نخوريد،شاهكار برنده تنهاست را بخوانيد كه انصافن صفحه صفحه اش مي ارزد به همه فيلسوفان قرن بيستم.
۳.آخ مخسن نامجو را با گوشي جولز گوش كردم،مثل هر جنوب شهري اصيل ديگري اول يك فحش خواهر و مادر آب دار دادم و بعد افسوس خوردم از اين همه استعداد كه به هر حال هدر شد.
۴.اين روز ها آدم گاهي دلش تنگ مي شود براي دوست داشتن.
شب ها را به بطالت و جهالت مي گذرانيم،مثل كليشه هايي كه از قبل تهيه شده باشد،غير تسليم و رضا هم گويي چاره اي نيست.اتفاقات ارضي و سماوي هم كه اينجا رخ مي دهد مناسب با محيط است،همه اش احمقانه و پست و وقيح.حتي خنده هم ندارد.مثل اوتومات روزها يك جور مي گذرد،بي خود و بي فايده...
باز هم پرت و پلا شروع شد،اما از طرف ديگر گويا كه با همين پرت و پلاهاست كه زنده ايم،اگر قرار بشود كه اين را هم از دستمان بگيرند كه ديگر حسابمان با كرام الكاتبين است.مشغول قتل عام روزها هستيم،فقط چيزي كه قابل توجه است نسيان هم بر عوارض ديگر افزوده شده و اين خودش نعمتي است.يك جور اوتودفانس بدن است،روي هم رفته مضحك و احمقانه است و هيچ جاي گله و گونه هم نيست.سرتاسر زندگي ما يك بت پورشاسه بوده ايم و حالا ديگر جانور تراكه شده و از پا در آمده،فقط مقداري رفلكس ها به طرز احمقانه اي كار خودشان را انجام مي دهند.گناه مان هم اين بوده كه زيادي به زندگي ادامه داده ايم و جاي ديگران را تنگ كرده ايم.
جنگ هم كه نمي شود تا تكليف دنيا معلوم بشود،قربان عصر حجر كه مردمانش آزادتر،باهوش تر و انسان تر از اين دوره خدايي بوده اند...
بعدن نوشت:
۱.نمي خواستم اولين پست اين وبلاگ را با اولين پست وبلاگ قبلي ام شروع كنم،اما ديدم مطلبي بهتر از اين نمي توانم بنويسم.
۲.خوشبخت يوسف به سفر رفته من است/يار سراغ يار دگر رفته من است
مست است و شور بخت كه سر مي زند به سنگ/دريا جواني به هدر رفته من است
۳.همين...