دانشمندان هنوز کشف نکرده اند وقتی آدم از یکی خوشش می آید، وقتی با دیدن یکی دلش می لرزد، وقتی با شنیدن صدایش بی قرار می شود، وقتی از گرمای نفسش، جانش بی تاب می شود، چه بلایی دارد به سر سلول هایش می آید؟ چه واکنش های شیمیایی و فیزیکی و کوفت و زهر مار دیگری درون آدم رخ می دهد که باعث می شود وقتی به یکی فکر می کند، دلش می خواهد از سینه بیرون بزند؟ چی به سر آدم می آید که وقتی توی خواب یکی را می بیند، دلش نمی خواهد هیچ وقت از خواب بیدار شود؟ که دلش می خواهد باقی عمرش را توی خواب و خیال بگذراند؟ که وقتی آدم به چشم های یکی فکر می کند، چه پیامی از مغزش به قلبش و بعدتر به ماهیچه های صورتش منتقل می شود که لب های آدم را به خنده وا می دارد؟ چی می شود که یاد کسی، اشک از چشم آدم سرازیر می کند؟ چی می شود که آدم هی دلش می خواهد برای خودش زمزمه کند که: "دوستت دارم با صدای بلند / دوستت دارم با صدای آهسته / و خواستن تو حس تازه ایست در من / که نه به دنیا می آید / و نه می میرد؟دانشمندان هنوز نفهمیده اند چه می شود که آدم دلش تنگ کسی می شود، جوری که دیگر دلش جا برای هیچ چیز دیگر ندارد؟ نمی دانند چه می شود که دل آدم گره می خورد به خنده های کسی؟ دانشمندان چه غلطی می کنند پس؟
بعدن نوشت:
چله نشین غار تنهایی ام شده ام
مبعوثم کن...
خورشید شنبه صبح که بیاید آب های عصر جمعه از آسیاب می افتد. آن وقت اول دل تنگی ست برای آب های از آسیاب افتاده، صندلی ها، کوپه ها، ردیف ها، چشم های خالی... همه دل تنگ می شوند. بغض می کنند. ولی اشکشان نمی آید. این کار را جدیدن یاد گرفته اند: گریه های بدون اشک، اشک های بدون چشم، چشم های بدون تو... می دانم که می دانی اول و آخرش دل تنگی ست حتی وقتی خورشید آمده باشد و آب ها را از آسیاب انداخته باشد و خواسته باشد فراموشی بیاورد. خواسته باشد محو کند در نورش همه ی دل گرفته ام را، چشم های غمگین سگم را و حتی جای خالی در دل مانده ام را... از بخت بد خورشید هم کوتاهی قدش را فهمیده و حالا دیگر کوتاه نمی آید. با ابرهای کوچه قهر کرده. ابرها رفته اند و پشت سرشان هم نگاه نکرده اند. نگاه نکرده اند و من اینجا بیهوده دست تکان می دهم برای همه ی خلبان های آن بالا که می روند لای ابرها و یادشان می رود سلام مرا به آن ها برسانند. شاید هم اصلن مرا نمی بینند از آن بالا. از لای آن همه ابرهای اتوبان که با ابرهای ساده و بی شیله پیله ی کوچه فرق دارند...
ساده تر این که اینجا جز همین چشم های خالی، دلی پُر از گرفته گی و مشتی ابر در گلو مانده هیچ پرنده ای نیست که تهدید کند مشکل نشیند ز بامی که برخاست و فقط بلد است بی همگان به سر شود بخواند و گذرگهی ست پر ستم که اندرو به غیر غم ... یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند...
سه... دو... یک... حرکت!
می دوم... می دوم... می دوم...
زمین دارد زیر پایم دهن باز می کند. می دوم تا به گذشته باز نگردم. می دوم تا آرام نگیرم. می دوم تا فراموش کنم...
مانع ها را رد می کنم... برایم سوت می زنند... کف می زنند... توی گوشم می پیچد... آشناست صدا: "تا رسیدن چیزی نمانده"... و من می دوم و اشک می ریزم... می دوم و زار می زنم... می دوم و نفرت بالا می آورم...
نمی بینم. نمی توانم... نمی خواهم ببینم. دنیا از پشت قطره ها قابل تحمل تر است... می دوم تا نبینم. تا حقیقت دنیا، خطوط گذران محو و بی رنگی باشد که فرصتی برای فهمیدنشان نداشته باشم... سرعت مادر ابهام است و من فرزند ناخلفش! می دوم تا خودم را در خودم محو کنم...
هیچ چهره ای... نه! هیچ چهره ای نیست که بخواهم وقت رسیدن تماشایش کنم... و هیچ آغوشی که خودم را کودکانه در آن محو.
آدم ها بیهوده فریاد می کنند... و من بیهوده تر از همه می دوم و مانع ها را در حسرت لمس پاهایم می گذارم...
دنیا با همه رفتن و رسیدن هایم خالیست... مرا روی سر می گذارند... گل بارانم می کنند و من از همیشه بیشتر می شکنم...
می دوم و دویدن من از میل رسیدن نیست، چاره ی نبودن است!
بعدن نوشت:
هی...فلانی!
راهت را بگیر و برو
حوالی ما...
خیلی خبری نیست...
تلخی این روزها به مغز استخوان رسیده...
من همه اش خیال می کنم این زندگی واقعی نیست. خیال می کنم این یک جور سرگرمی ست. که هنوز زندگی واقعی مان آماده نشده و دارند با این بازی ها سرمان را گرم می کنند که حوصله مان سر نرود. خیال می کنم خدا هی دارد اجرای زندگی واقعی مان را به تاخیر می اندازد چون دلش می خواهد یک نسخه پرفکت و بی نقص ارائه بدهد. آن جا دیگر من دانشجوی جامعه شناسی نیستم احتمالن. معلمم. با دوچرخه می روم مدرسه. ادبیات درس می دهم. شعر می خوانیم. بازی می کنیم. ظهرها که به خانه بر می گردم می روم سراغ داستان نیمه کاره ام. چند صفحه می نویسم.میز اتاقم را چسبانده ام به پنجره ای که رو به پارک باز می شود. برای خودم چای می ریزم و شعر تازه ام را می نویسم.تو زنگ می زنی، شعرم را برایت می خوانم. دوستش می داری. دوستت می دارم. دوستم می داری...
راستش! به خیالم زندگی واقعی باید همین قدر ساده باشد. این چیزی که به اسم زندگی به خوردمان داده اند خیلی سخت است. من تاب نمی آورمش خیلی وقت ها...
این شهر هنوز خیلی چیزها دارد که من را به گریه می اندازد. آدم دارد. زیادی آدم دارد. هر جا می روی آدم هست. جایی نیست که کسی نباشد. خیابانی نیست که تو تنها عابرش باشی. پارکی نیست که تو تنها روی نیمکتش نشسته باشی. اتوبوسی نیست که تو تنها مسافرش باشی. واگن خالی توی مترو نیست که تو تنها نشسته باشی تویش و سرت را تکیه داده باشی به پنجره اش. کافه ای نیست که تو تنها مشتری اش باشی. خانه ای نیست که تو تنها ساکنش باشی...بی خیال، این شهر گند فقط بلد است آدم را به گریه بیندازد...
"بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها، اسبها، کالسکهها و حتی آن گنجشکها برای سرگرمی من به وجود آمدهاند. بعدها یکییکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگهام جاری بود که میگفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوشها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا بر میخورد؟"
" سال بلوا / عباس معروفی"
بعدن نوشت:
دچار بحران دوست داشتن شده ام...یعنی از بین این همه آدمی که دور و برم هست هیچ کسی نیست که از ته دل دوستش داشته باشم...
ساختمان نيمه كاره سرد است؛ خيلي سرد. حالا گور دسته جمعي كوچه، يكي از همين ساختمانهاي نيمه كارهي خيلي سرد شده است. كارگرها، روي هم و چندلا چندلا لباس ميپوشند؛ شبيه آدم برفي. بعد پلههاي نيمه ساخته را بالا ميروند و آجرهاي ديوارها را يكي يكي روي هم ميگذارند؛ به طبقه سوم رسيدهاند. بله... روز چهارم بارانهاي آذر است به گمانم و كارگرها آدم برفي شدهاند...ساختمانهاي نيمه كاره ی من اما آدم برفي ندارند، خودم يكي يكي آجرها را از پلههاي نيمه كاره بالا ميبرم؛ روي هم ميگذارم كه بسازم... كه هيچكس نيست بعد از من اين ساختمانها را تمام كند... ما نبايد بميريم، ترانهها بي پدر ميشوند... پرت ميشوم گاهي. از همان بالا سقوط ميكنم روي... روي زمين نه... توي استخر... من از آبهاي عميق ميترسم... فقط كافي است دستهايت را بالا بياوري، می ایی روي آب... به خودم ميگويم من شنا بلدم، شنا کن، ترس ندارد اين عمق لعنتي... دستهايم را بالا ميآورم... بالا... بالا... تا جايي كه كش ميآيد كش ميآورمشان... پا ميزنم... بايد رسيده باشم.... مگر از چند طبقه پرت شدم؟ مگر عمق آب چقدر است؟ اين استخر را ساختم که آدم برفيها جاي متلاشي شدن، آب شوند؛ تمام نميشود چرا؟ دستهايم کجایند؟ و پاهايم؟ چشمهایم کو؟ لب شدهام؟ ...كجايي عزیز كه بگويي گريهي توي خواب نشانه خوبي است؟ كجا رفتهاي اين همه سال كه سنگ مشكیات دروغ ميگويد. شش سال نيست، شش هزار سال از رفتن تو گذشته و همين شوري خوابها، همين چشمهاي شور كه استخر عميق ميشوند و هرچه دستهايم را كش ميآورم تمام نميشود؛ گواه هزارههايي كه بي تو گذشت. آن وقتها كه بودي خوابهاي شورم حوض كوچكي بود كه ماهيهايي كه از درياي شمال آورده بوديم توش ميريختيم، آنها ديگر نميمردند از دوري دريا، گول شوري آب را ميخوردند و چشمهاي من ماهيهاي ريزي داشت كه ميدانستم براي آنها هم شده، آب درياها را گريه بايد... نیستی حالا... نیستی كه قربان صدقهام بروي، بگويي «عزيز كردهام» و هواي تو افتاده توی ملاجم. هوای تسبیح آبی فیروزهات... هوای دستهاي زبر و چروکیدهات... علاج ندارد اما اين دستهايي كه بالا آمده و نميرسد به آن خدايي كه ميگفتي ده بار كه بگويم «يا الله» نگاهم ميكند... گفتي دستهايت را ببر بالا و بگو... گفتي بعدش «يا مقلب القلوب» بخوان... حالا ببين... دستهاي كش آمدهام را نگاه كن... ببين تمام نميشود اين عمق لعنتي... ببين دست و پا ميزنم و تکان نميخورم از جایم... ببين لب شدهام و صدا ندارم... ببين عزیزجان... ببين...
بعدن نوشت:
انگار آدمها یک جایی تمام میشوند، حتا اگر خودشان نفهمند، حواسشان نباشد. انگار باید چشمهایت را بپوشانی با دستهایت، درست وقتی که رنگ رخسارشان، صدایشان، آنجور بودنشان، اینجور نبودنشان خبر میدهد ار تمامشدنشان، از آِیندهی محتومِ شوم و بیخاصیتی که بالاخره یک روز باید میآمد، گیرم نروند، نروی، بمانند، بمانی، سماجت کنند و بمانند و بمانی. انگار باید حواست باشد، یک روزی، شبی، بیوقتی خودت آدمها را برای خودت تمام کنی. یعنی بشینی با خودت به دودوتاچهارتا که وقتش شده، که آن لحظهی لعنتیِ کذایی با تمامِ سنگینیِ بیخاصیتش فرا رسیده، که تمام امیدهایت به تمام فرداها و ذوقکردنها و خوشیها و کیفها را بیندازی دور...
شب های امتحان ِ ریاضی که بچه ی یکی مانده به آخرت برعکس خواهر و برادرش و برعکس خودت که نبوغ ریاضی و منطق از حتی موضوع ِ صحبت های روزمره ات می بارد؛ یک کودن ِ تمام عیار بود؛ هنوز یادم هست. هنوز یادم است که چه حرصی می خوردی تا به من بفهمانی رادیکال و توان عکس هم اند یعنی چه؟ و من که هیچ وقت حتی گوش نمی دادم و بعد تو که از اتاق می رفتی حفظ می کردم همان حرف هایی که تو کتاب هم مثل اش را نوشته بود، به همان خشکی و جدیت...هیچ وقت از این که ریاضی ام خوب نبود احساس کمبود نکردم ولی اگر شعر حافظ را نمی فهمیدم مطمئنم که از غصه دق می کردم و تو حرص می خوردی و حرص می خوردی و هنوز حرص می خوری از همه ی از این شاخه به آن شاخه پریدن های من و باز به رویم نمی آوری لام تا کام. من شعر می خوانم، گوشه و کنار جزوه های نظریه ام، جزوه های روش ام، جزوه های زبانم، حاشیه ی کتاب های جلد سختم که باور کن محتوایشان هزاربار سخت تر از آن جلد کذا هستند و تو خط به خط تنهایی های اتاقم شعر جریان دارد، بیت، تک مصراع...تو این ها را می بینی و حرص می خوری و من این را می دانم ولی کاری از دستم ساخته نیست...عذاب می کشم از این فصل ِ مشترکی که لعنتی در هیچ حرفی پیدا نمی شود و از این "من" که یادش نداده ای کوتاه بیاید. یادش نداده ای حکومت ِ خودمختار نباشد...گریه آور است و تمام غصه ام همین است که می دانم هیچ توقعی نداری و فقط یک "ای کاش" بزرگ را ملازم تک تک تپش های قلب ات کرده ای و افسوس که یادش داده ای از قفسه ی سینه بیرون نیاید...کاش از روز اول برای بچه ی پنج شش ساله ات آن همه کتاب شعر نخریده بودی که بینشان گم شود و بعدتر تنوع شان را بیشتر و بیشتر کنی و خودت در عالمی غرق شوی و مرا در عالمی دیگر غرق کنی و کاش لااقل الان داد می زدی سرم، کاش تو اتاقم حبس می کردی ام، کاش پول ِ تو جیبی ام را قطع می کردی یا لااقل بابت خرید کتاب هایی که دیدنشان مایه ی اندوهت می شود دستم را باز نمی گذاشتی و کاش و صدبار دیگر کاش دستت را بالا می بردی و می گذاشتی گوشم سوت بکشد از این همه بی معرفتی ِ خودم...
بعدن نوشت:
دینی باید باشد که پروردگارش توی کتاب آسمانی اش بگوید:
"سوگند به دلِ تنگ. و تو چه میدانی دلِ تنگ چیست؟"
من پیامبرش باشم. در جواب بگویم: می دانم... می دانم...
هی لبخند می زنم و سعی می کنم چهره ام عادی باشد و تا جایی که بشود راه نمی روم؛ بلکه معلوم نشود چقدر می لنگم...زانوهای خشک شده ام را بغل گرفتم، کمرم را به رادیاتور چسبانده ام و پشت کاناپه قایم شده ام...می گویند: «هنوز بچه ای»، لابد راست می گویند. به عقل آدم بزرگ ها اگر بچه نبودم این همه ساعت زیر باران و باد نمی ماندم تا جایی که دیگر نتوانم راه بروم و با دربست برگردم آن هم چه دربستی ...! که بعد هم مسیر یک ساعته را با گوشی بدون شارژ و خاموش، سه ساعته برگردم و همه را جان به لب کنم. راننده ی بدبخت راه را بلد نبود و هرکس مرا بشناسد می داند که علم مسیر نمی دانم و همین.
همه عصبانی اند و من بی خیالِ آن همه سرم را گذاشته ام روی زانو و خیره شده ام به گذشته، هنوز جلوی چشم هام راه می رود، حرف می زند، می خندد، بغض می کند. هنوز شعر می خواند، تعریف می کند، بهانه می گیرد. هنوز فحش می دهد؛ حتی به من... چشمم را باز می کنم. 5،4 قطره ای که حبس شده بودند به بیرونِ پلک می دوند و سقوط می کنند. از چشمم افتادند همه ی آن هایی که یک زمانی نور چشم هام بودند... بینی ام را با سر زانوهایم چپ و راست می کنم و سرم را روی بالش می گذارم...بدنم داغ شده و بی حال. سرم از سنگینی گیج می رود، گیج می خورد، گیج می خورم.
مامان با چندتا قرص و آب آمده بالای سرم. تلاش می کند چیزخورم کند ولی نمی تواند. «من قرص نمی خورم مامانی» «نصف شب تشنج می کنی قربونت برم» : «مگه تشنج با آدم چکار می کنه؟» و او با لحنی مادرانه می گوید:«می لرزی و باید بردت بیمارستان»
تبم بالاست ولی مشاعیرم کار می کند و ناامیدی نگاهش را می فهمم. می گویم: «مطمئنی که سرد نیست؟» و او با تعجب زیاد ولی انگار که از چیزی مطمئن باشد برایم پتو می آورد. هنوز همان طور نگاهم می کند. من قرص نمی خورم، اگر لرزیدم زنگ می زنم به گوشی بابا. پاهایم تکان نمی خورند مامانی؛ خشکشان کرده, خیسی باران!
دستمال کاغذی را کنارم می گذارد، آرام موهای پیشانی ام را کنار می زند، می بوسدم و آهسته می رود...
خیلی زود پلک های سنگینم با درد زیاد، به کمک داغی تب روی هم جوش می خورند و باز من در برابر هجوم بی رحمانه ی فکر، تنها می مانم...چه دیر می گذرد این شب لعنتی... غلت می زنم و دستم را از خواب بیدار می کنم.
چقدر یک هو هوا گرم شد...! با هزار مکافات و درد، پنجره را باز می کنم، چه زیباست است ماه، خوش به حال صاحبش. کاش پایین بیایی و شأن نزول سوره ام را بگویی...چقدر سرد شد این هوا و باز یخ کردم تو تب..
پتو را از زیر به روی تن می کشم و جان به لب می شوم تا صدای اذان به گوش هایم برسد.
دوباره به حال خواب بر می گردم و همین که می خواهم سعی کنم به چیزی فکر نکنم، همه چیز از اول شروع می شود روی آن اذانی که مرا به صاحبش سپردی و رفتی...صدای بلند ساعت گوشی بابا انگاری همه چیز را تمام می کند. چند دقیقه بعد مامان آمده بالای سرم، سردی دستش روی پیشانی ام، عجیب آرام بخش است و بابا که پنجره ی اتاق را می بندد و زیر لب به عقل نداشته ی پسرکش دعا می خواند و من که هنوز زنده ام و در شگفتم از کل وجودم که چگونه بخشی از آن، همه را حمل می کند و از سنگینی بخشی از بدنم، چون زمین نتواند او را حمل کند...