تبليغاتX
عنوان ندارد!
 

دلم يک شانه امن مي خواهد.شانه اي که مرا نشناسد.که سرم را بگذارم در وسعت شانه اش.که هق هق بزنم و صاحب شانه از من نپرسد چه مرگم است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 0:54  توسط مجتبا طالقانی 

 

سکوتی داریم از سر جهل و سکوتی از سر علم و سکوتی از سر رضایت و سکوتی از سر خشم و سکوتی در جواب ابلهان و سکوتی از سر اضطرار و سکوتی از سر احترام و... و این ها همه سکوت اند...امضایی داریم گاه معتبر و گاه نامعتبر.برگه کاغذی داریم گاه بی بها.برخواستن و فروافتادنی داریم که گاه عبادت است و گاه بی هیچ معنویت و عبودیت، آمیزشی داریم گاه مشروع و گاه نامشروع.فعلی داریم گاه گناه است و گاه مباح، و آثاری داریم برای کسی معنادار و برای دیگری بی معنا، این تفاوت هویات همه در گرو تفاوت نیات و اعتبارات است، و هیچ نظیره ای در عالم طبیعت ندارد.

                                               تبیین در علوم اجتماعی/دانیل لیتل/عبدالکریم سروش

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 11:43  توسط مجتبا طالقانی 

 

به من نگویید قوی باشم، بس کنید، تمامش کنید... ما بچه‌های شما هستیم. پسران شما٬ دختران شما... ما از یک آب و خاکیم و رخت‌مان زیر یک آفتاب خشک شده...در روزهای خطر همه چشم دوخته بودیم به آسمان و دعا کرده بودیم، یادتان هست ممکن بود پدر برود و بازنگردد؟ یادتان هست پدر خیلی‌‌هامان بازنگشت؟یادتان که نرفته تهران را ما نجات دادیم؟...ما فرزندان همان مردانیم٬ بچه‌های روزهای خطر اما دست هایمان خالی‌ست... ما فرزندان شما هستیم !... فرزندان ایران، اما حالا ما، خیلی هایمان به خیلی چیزها بدگمان شده ایم،از آرمان های اتوپیایی انقلاب گرفته تا پفک چی توزی که بعد از مدت ها می خری که از خوردنش لذت ببری و داخلش کپک پیدا می کنی...بگذریم، اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید، دیوار برلین فرو ریخت، انگلستان به طرز مفتضحی از هند بیرون رانده شد، جنگ ویتنام پایان گرفت، جنگ سرد تمام شد... و اکنون تمام این ها به صورت واحد درسی در رشته‌های علوم سیاسی تدریس می‌شوند.

می ترسم دور نباشد روزی که از انقلابی که قرار بود «انفجار نور» باشد و «روح یک جهان بی روح» جز دو واحد درسی چیزی باقی نماند!


بعدن نوشت:

۱.راستش آقای خامنه ای! توی این اوضاع قمر در عقرب مملکت، خیلی خوب است که شما هستید...خیلی

۲.من همه اش فکر می کنم این جماعت به ظاهر حزب اللهی که برای فیلم گشت ارشاد ـ که قطعن مطمئنم نصفشان پایشان را تا به حال سینما هم نگذاشتند چه رسد به دیدن این فیلم ـ این طور رگ گردنشان ورم کرده چرا در مورد این گرانی های اخیر که قشر ضعیف را بدبخت کرده لال مانی گرفته اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 23:43  توسط مجتبا طالقانی  | 

 

وارد کپر یک خانواده یتیم شدند.مادر پنجاه ساله نشان می داد، اما سی سال هم نداشت! تمام دارایی اش یک مرغ بود که برایشان کشت؛ قبول نکرد از مهمان پول بگیرد.

هنوز شروع به خوردن نکرده بودند که داخل کپر تاریک شد.

بچه های روستا بوی غذا را شنیده بودند و ناباورانه دور کپر حمع شده بودند، تا از میان منافذ کپر غذا را نگاه کنند...

حاجی ظرف را میان بچه ها گذاشت.بغضی که روز به روز جمع شده بود، ناگهان ترک خورد و عبدلله والی زار زار گریست از خنده ی کودکانی که لقمه ای نان خیس شده با این غذا را می خوردند.

                                                                                     برگرفته از کتاب "تا خمینی شهر"

بعدن نوشت:

۱.دیروز سال گرد حاجی بود.

۲.تنها آن هایی تا آخر خط با ما هستند که طعم فقر و محرومیت را چشیده باشند.امام خمینی

۳.عبدلله والی! نشانی که را بدهم به آنان که سراغ مثل تو را می گیرند...

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 15:35  توسط مجتبا طالقانی 

 

« تا امروز، با هم نشینی که هم کیش من نبود مخالفت می ورزیدم. لکن امروز دل من پذیرای همه ی صورت ها شده است: چراگاه آهوان است و بتکده ی بتان و صومعه ی راهبان و کعبه ی طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن. دین من اینک، دین عشق است، و هرجا که کاروان عشق برود دین و ایمان من هم به دنبالش روان است.»
                                                                                         

                                                                                                  فتوحات/محی الدین ابن عربی

بعدن نوشت:

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد

نگهش دار، به موسا شدنش می ارزد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 1:23  توسط مجتبا طالقانی 

 

 

آن كه چون پسته ديدمش همه مغز

پوست بر پوست بود هم چو پياز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 1:44  توسط مجتبا طالقانی 

 

http://www.afsaran.ir/imamhadi

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 16:26  توسط مجتبا طالقانی 

 

يا مجيب المضطر، بحق المضطر، اجب المضطر ...و نحن مضطرون.

 

 

بعدن نوشت:

مادر پهلو شکسته

      دل های شکسته را دریاب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 3:55  توسط مجتبا طالقانی 

 

باید قبل از مرگ در چیزی چنگ بیندازم. باید قبل از مردن ناخن هایم را در خاک فرو ببرم تا وقتی مرا به زور روی زمین می کشند به یادگار شیارهایی بر زمین حفر کرده باشم. باید قبل از رفتن خودم را جا بگذارم. اگر امروز چیزی از خودم باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من در گذشته باخبر خواهد شد؟ اگر جای پای مرا دیگران نبینند، من دیگر نیستم. اما من نمی خواهم نباشم. نمی خواهم آمده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشم. نمی خواهم مثل بیشتر آدم ها که می آیند و می روند و هیچ غلطی نمی کنند، در تاریخ بی خاصیت باشم. نمی خواهم عضو خنثای تاریخ بشریت باشم.

روی ماه خداوند را ببوس/مصطفی مستور


بعدن نوشت:

۱.دیگر با چه زبانی باید بگویم که به دعایتان نیاز دارم؟

۲.من این چند روز همه اش دارم از خودم می پرسم اصلن عیدی گند تر از امسال هم ممکن هست بیاید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 4:27  توسط مجتبا طالقانی 

 

بعضی آدم ها دونده های خوبی هستند اما خط پایانی ندارند که قهرمان باشند...

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1391ساعت 3:17  توسط مجتبا طالقانی